تبليغاتX
مرا سریست با تو ...

مرا سریست با تو ...

 

سلام .

زنده ام هنوز .نبضم می زنه .ولی رفتم تو کما گویا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 11:43  توسط زهرا سیدین  | 

 

                       زین همرهان سست عناصر دلم پُکید !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10:59  توسط زهرا سیدین  | 

 

اصولا آدمها در زندگی من سه دسته اند :

دسته ی اول از من متنفرند یا حداقل حس خوبی نسبت به من ندارند.

زیاد نبوده اند تا بحال.از عدد انگشتهای یک دست کمترند .

از کنار اینها تنها رد شده ام .

مثل عبور کردن از کنار حیوان درنده ای دریک کوچه ی باریک و در یک شب تاریک.

دسته ی دوم نسبت به من برخورد معمولی و بی تفاوتی داشته اند .

سعی کردم احساسشان را به سمت دسته ی سوم نزدیک کنم.

دسته ی سوم عاشقانه دوستم داشته اند.

 این دسته که تعدادی از گروه دوم نیز به آنها ملحق شده اند را ،بی رحمانه از خودم طرد کرده ام .رفتاری خصمانه !

تحمل اینکه کسی به من آویزان شود برایم سخت است.

با اینکار، شمار افراد دسته ی اول یحتمل روز به روز رو به افزایش خواهد بود.

چه حقیقت تلخی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 12:39  توسط زهرا سیدین  | 

 

لذت می برم .از زندگی لذت می برم.از انتظار کشیدن.از اینکه چشم در چشم نگاهم می کنی،حتی از اینکه گاهی با غضب حرف می زنی لذت می برم. می دانم بعد از  دعوا کردنهایت به اندازه ی کافی می توانم خودم را لوس کنم. بغض کنم .لب ورچینم یا حتی مثل دفعه ی قبل با سر بروم توی دیوار .

تو زود می آیی منت کشی.بغلم می کنی من در آغوش تو گریه می کنم آنقدر که خوابم ببرد.

در خواب خودم را می بینم که سرشارم از تو .می خندم،می رقصم و تو همه جای خوابم هستی .

صبح که بیدار می شوم چشمهایم از اشکهای دیشب پف کرده و صورتم مهتابی شده .فکر می کنم اخم کنم که دلت برایم بسوزد  ولی خنده ام می گیرد .

خودم را پرت می کنم در آغوشت.در آغوش تو که تا صبح چشم بر نداشته بودی از من .

می گویی بیا مصالحه آمیز حرف بزنیم .

می گویم دست خودم نیست حرف که می زنم با تو گریه ام می گیرد.دلم برایت تنگ می شود.

خودت هم خوب می دانی که زیادی نازم را کشیده ای .

حرف که می زنی با من دلم غنج می رود برایت.

عجب خدایی دارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:55  توسط زهرا سیدین  | 

 

                         

                            سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

 

                           چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 

 

پ.ن : یه ساله شدم .

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 20:32  توسط زهرا سیدین 

شاید اگر تقدیر پریشانم پر از تجربه های باور نکردنی و دور از ذهن است ،حکمتش معلم بودنم باشد .که باور کنم ولمس کنم هر آنچه را که برایم می گویند .

تا تعجب نکنم و متحیر نشوم از هر آنچه که بر سر "بچه هایم "می آید.

عهد کردم توقع "هرچیزی" را از "هر کسی" در این دنیا داشته باشم .عکس العمل لحظه ی اول برای بچه ها خیلی مهم است .اینکه رنگت نپرد.چشمهایت را گشاد نکنی و نگویی :" فلانی تو دیگه چرا ؟" و جالبش این است که اکثر تجربه هایشان را ،من هم داشته ام .از شیطنت های کودکانه گرفته تا وقاحت های هولناک .ابتدا فکر می کردم همه ی این شباهت ها یک اتفاق است ولی بعد فهمیدم که هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.

نگفتم فلانی تو دیگر چرا ؟در دلم گفتم وای یکی دیگر مثل من !

همیشه خنده ام می گرفت از تلاش معلم ها. سر به سرشان می گذاشتم و گاهی کار به آزار دادنشان هم می رسید !ولی این نه ماه فهمیدم که وقتی می گفتند معلم ها مثل شمع آب می شوند یعنی چه؟

نه که فکر کنم رسالتم تغییر دنیای کودکانه ی دانش آموزانم است ولی خواستم حداقل حضورم برایشان مثل وزش نسیمی باشد در یک ظهر داغ تابستان .

شاید تلاشهایم بار نداده باشد.زیاد مهم نیست.می دانم که "و ان لیس للانسانِ الاّ ما سعی ".

 

* * * * * * * * *

نامه 1: خانوم سیدین اگر می شود جواب نامه ام را با بله یا خیر بلند بگویید.خیلی ببخشید.معذرت می خواهم. ولی شما تا بحال عاشق شده اید؟ خیلی خیلی ببخشید .باعرض پوزش...

 

نامه 2:ما صیغه خوانده ایم.کسی نمی داند.قول داده که به خواستگاری ام بیاید .قرار بود بکارتم... ولی... نشد... چکار کنم می ترسم بچه دار شوم...روش های جلوگیری را یادم می دهید .اگر می شود خودم پیشتان نیایم خجالت می کشم .روی تابلو بزنید. ممنون.

 

نامه 3:من چهار سال است که با پسری دوستم.از سوم دبستان.هم سنیم.قدش خیلی کوتاه است. بهش گفتم کوتوله .قهر کرد. نظرتان در مورد اینکه بابرادرش دوست شوم چیست ؟برادرش بزرگ است.آدم حسابی است .سال سوم دبیرستان است.

 

 

 پ.ن دلجویانه ! : از دوستای خوبم اشکان و صدف عزیز خیلی ممنونم که منو به بازی دعوت کردند.از اینکه نتونستم شرکت کنم واقعا عذر می خوام.  

                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 0:10  توسط زهرا سیدین  | 

توی مسافرخانه فقط من بودم و تو .کنار پنجره ایستاده بودیم و به دشت سرسبز روبرو که نور مهتاب روشنش کرده بود نگاه می کردیم .صدایی از دورها می آمد.مردی بود که آواز محلی می خواند و ما در اتاق خالی و بدون اثاث والس می رقصیدیم !

 

دختر بچه با تعجب نگاهم می کرد .

مرد پرسید : لایت ؟نفهمیدم یعنی چه. گفتم :آره .

دختر بچه فهمید یعنی چه انگار. یک قدم از من فاصله گرفت .

 

صدای پای کسی آمد.من را توی گنجه ی خالی ِ اتاق خالی ِ مسافر خانه ی خالی پنهان کردی .نخواستی کسی من را ببیند و من در ترس و تاریکی ِ گنجه فکر می کردم این دومین بار است که والس رقصیدیم و دفعه ی قبل یادم نمی آمد که کی بود.

 

دو پُک اول معجزه بود. میل شدیدی برای نوشتن درمن ایجاد کرد.دومی را با آتش اولی گیراندم .

یادم آمد که دود سیگارت حالم را بد می کرد و تو چقدر بدت می امد که من دستم به سیگار بخورد. خنده ام گرفت . گریه ام گرفت .

 

برایم اس ام اس فرستادی .بلند بود و متنش را با یک بار خواندن از بر شدم .فهمیدم که حتی یک شب هم تحمل نکردی بی خبر باشی از من.

 

 یاد گرفتم دود را توی ریه ام فرو کنم. ولی اولش می ترسیدم قورتش بدهم و زود از دهانم بیرون می ریختمش.

اکثر مردها فکر می کنن زن خراب ترجیح دارد به زن سیگاری.

 

بیدار که شدم قبل از اینکه چشمهایم را باز کنم گوشی –که حتی شبها هم به امید خبری از توخاموشش نمی کنم –را نگاه  کردم.دنبال اس ام اسی بودم که متنش را از بر کرده بودم. نبود.ولی من هنوز یادم بود که چه فرستاده بودی برایم.

 

سومیش را نگه داشتم برای امروز.دیشب با یه پرس و جوی ساده فهمیدم" لایت یعنی چه. کم نیکوتینش را می گویند. زنانه اش را.

مرد از کجا فهمیده بود برای خودم می خواهم ؟

 

اس ام اسی نبود .مسافرخانه و دشت و آواز محلی هم . همه اش خواب بود؟

 

سومیش را که دود کردم دوباره معجزه اتفاق افتاد .نمی دانم همیشه دو سه پُک اول اینقدر معجزه است؟

خواب را حسابی از کله ام پراند .

می دانستم نیست ولی باز گوشی را زیر و رو کردم برای پیدا کردن متنی که تو هرگز نفرستادی ولی من از بر بودمش.

چشمم افتاد به اخرین اس ام اس تاریخ گذشته ات "دوستت دارم".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:48  توسط زهرا سیدین  | 

این شعر متعلق به آقای مهدی کرمی یکی از دوستای قدیمی عباس که بر حسب اتفاق وبلاگش (روزهای تکراری) رو پیدا کردم و از دیشب هزار بار خوندمش .

اگر از اين سفر دور دست برداري

پياده مي شوم از روزهاي تکراري

براي بردن لرزان نام کم حجمت

حجيم مي شوم از شعر و قصه ها،آري!

 

ميان ولوله ي سهمناک طوفانها

سوار کشتي من،ناخداي من بودي

چه جنگ هاي مهيبي که واقعا ديدم

تو در چکاچک شمشيرهاي من بودي

 

شبي که در جريان نبرد دريايي

من از کناره ي ساحل شکست مي خوردم

درون پوسته ي خنده هاي پوشالي

کسي نديد چه آرام و تلخ مي مردم

 

به رغم وسوسه ي اسبهاي تازنده

پياده رفتم و در انتها وزير شدم

به جرم دست درازي به آرزوي رُخَت

درون قلعه ي پهناورت اسير شدم

 

در آن مسابقه بينِ تمامِ ماشينها

کسي که گاري و ارّابه داشت من بودم

ميان جانورانِ سوارِ کشتيِ نوح

کسي که دخمه ي تک خوابه داشت من بودم!

 

نشسته پشت مسلسل به خاک مي ريزد

سوارکارِ زمانه،سوارهاي مرا

ببين!ببين!چه حريصانه،تند،مي بلعد

نهنگِ هجريِ شمسي،بهارهاي مرا

 

گلوله هاي منِ بي رمق تمام شده

نزاع،خفته و شمشير در نيام شده

به پيشت آمده ام غرق خون و لنگالنگ

ولي سلام تو همرنگ والسلام شده

 

صلابتي که تو در بيت هاي من ديدي

سرود آخر يک مرد تحت درمان است

به اين شوواليه امشب نگاه کن بانو!

ببين که شاعر يک شعر رو به پايان است:

 

در آستانه ي فتح کدام سربازي؟!

در امتداد نفسهاي چند آوازي؟!

سحر تو چشم به راه کدام پروازي؟!

نگاه کن که مرا ناشيانه مي بازي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:6  توسط زهرا سیدین  | 

 

رفتم ولایت.

تا برگردم چیزی نمی نویسم.

پ.ن: قابل توجه همه ی دوستانی که گفتن از من گذشته و این لوس بازی ها به سن و سالم نمی خوره

من متولد ۶۳ هستم .باور کنید خیلی کوچولو و مامانیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 18:30  توسط زهرا سیدین  | 

 

همه دوستام و فامیلا تولدم و از اقصی نقاط میهن اسلامیمون تبریک گفتن

خانواده و شاگردام سعی کردن غافلگیرم کنن .

همه جز یکی دونفری که واقعا منتظرشون بودم.

همین عیشم و تیش کرد .

پارسال تولدم چارشنبه سوری بود ،مردم خودشون و آتیش می زدن.

امسال شب جمعه ی آخر سال ِ.

سلامتیم فااااااااااتحه مع الصلوات ...

 

 

 ته مانده : این یک پست لوس ِ صرفا دخترانه اس. ممنون می شم این نکته رو تذکر ندین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 1:3  توسط زهرا سیدین  | 

 

بیدارم و زنده در دورترین نقطه ی هستی از خدا .

مامان چهار روز است که سفر است و این چهارمین شب است که من نخوابیده ام .

دیشب همین موقع ها بود که " الف" زنگ زد و شروع کرد به بافتن همه ی داستانهای سابق خودم .گفت دلم برای صدایت وقتی که برایم قرآن می خواندی لک زده و من گفتم :هه خودم دلم برای نماز خواندنم لک زده .گفت دوستت دارم چون معتقد هستی .خواستم بگویم هنوز معتقدم ولی عامل نه .

امشب کلی سوسک روی تنم راه می رفت .نمی خواستم آرامششان را بهم بزنم .ساکت نگاهشان کردم انگار جزیی از من شده بودند .چراغ را که روشن کردم رفتند ،نبودند ، فرار کردند داخل کله ام. به همان جایی که از آن آمده بودند .

دیشب باران می بارید . فکر کردم پاکم می کند . بر سرم ریخت .پاکم نکرد... چرک هایم خیس خورد . خیس خورده بودند برای همین هم امروز سر کلاس حالم ،حال مزخرفی بود .شاگردهایم مشتاق به شنیدن حرفهایم بودند.

سکوت را چاشنی ِ درس کردم و به خوردشان دادم .

خیلی بد است که آرشیو وبلاگ مثل نامه ی اعمال روبرویم باز است .خیلی سر به راه بودم . راه راگم کرده ام .اگر می دانستم کجاست سرم را به راه می دادم .البته این سر به راه دادن چیزی غیر از سریست که به تو سپرده ام .

می دانم که دیر یا زود پری سای خسته عمل می کند .روح زنانه اش را به جسمی زنانه می بخشد .روان ظریف زنانه اش را از قید کالبد مردانه رها می کند. بارها خواستم به او بگویم که خوش به حالت که راهی برای برقراری آرامش پیدا کرده ای . من که روان زنانه ام با اجزای زندگیم ،عشقم و دنیایم هماهنگ نیست چه کنم ؟

یک ماهی می شود که شوق طنازی های دخترانه در من فروکش کرده و خوب که فکر می کنم می بینم از اثرات شمارش معکوس سالروز تولدم است.  می دانم از اثرات سن است .افزایش سن اصطلاح خوبی نیست .دوستش ندارم. کاهش عمر اصطلاح بهتری باید باشد. دیگر دلم نمی خواهد دل کسی را ببرم (در این زمینه آردم را بیخته ام و الکم را آویخته!) دلم می خواهد مادر باشم. نه مادر نوزاد یا بچه ای کوچک .مادر پسری هم سن و سال عباس. از دیدنش دلم غنج می رود _امیدوارم که خودش اینها را نخواند_ دلم می خواهد جای مامان بودم . مادر برادرم.

آمدم برای خدا ناز کنم و کمی خودم را لوس کنم .گفتم : می دونم تو بهترینی تو کاملترینی و می دونم چقدر ضیف و فقیر و کوچیکم ولی باهات قهرم .قهر می کنم وبجز نمازهای روزانه حرفی باهات نمی زنم .دلایلم را هم برایش شمردم. بغض می کردم و مثل بچگی ها لب ور می چیدم. گفتم مگه امام و پیغمبر خودت نگفتن زن ریحانه است. دختر با احساس و لطیفه. از الان تا وقتی که نازم رو نکشی باهات حرف نمی زنم . فکر کردم همان لحظه برای بغل کردنم به سمتم خیز بر می دارد و حتی با پررویی تمام منتظر بودم بگوید: نه قربونت برم ،قهر چرا . خودم نازت و می خرم .مگه تو نبودی که هی می گفتی خدا جونم من به خیری که از جانب تو باشه محتاجم ؟بیا موهات و شونه کنم . بیا بیا به خودم بگو با خودم حرف بزن. بعد فکر کردم اگر این حرفها را زد من هم همه ی حرفهایی که یکسال است قورتشان داده ام را برایش بگویم .خواستم با هم حرف بزنیم با هم گریه کنیم.

نیامد .حرف نزد. از همان روز رفته .ولی مطمئنم با خودش نگفته : ناز می کنی ؟ قهری ؟ به درک ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 3:50  توسط زهرا سیدین  | 

 

بعد از این همه مدت دیشب فهمیدم.

دیشب خودم رو با این حقیقت تلخ مواجه دیدم.

حقیقتی که مدتهاست پیش روم ِ ولی من با نادیده گرفتنش سعی در انکارش داشتم.

میگن هرکی شرایطش مثل منه این مسئله رو به شدت انکار می کنه.

من معتاد شدم .

معتاد بودم ولی تازه فهمیدم اسمش اعتیاده .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 11:33  توسط زهرا سیدین  | 

 

بعضی چیزها بویشان عین هم است.

تشخیص بوی تخم مرغ گندیده، گوگرد و واجبی از هم سخت است.

عین بوی شک و خیانت.

همه شان حالت را اینقدر بهم می زند که تو ترجیح می دهی نایستی تا  بویشان را بیشتر استشمام کنی. که تشخیص بدهی تخم مرغ گندیده بود یا گوگرد.

ترجیح می دهی فرار کنی.

ترجیح می دهی نفس نکشی.

حالا چه فرقی می کند که من شک داشته باشم به وفاداری تو ،یا اینکه تو واقعا خیانت کرده باشی؟

در هر دو صورت حاضر نیستم داخل گند سرک بکشم که بخواهم تشخیص بدهم این بوی نامطبوع  از تخم مرغ گندیده است یا واجبی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 12:17  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

مامان طبق عادت هر وقت کبریتی روشن می کند سوخته اش را دوباره توی جعبه می گذارد .آنها بی خودی جعبه را پر می کنند ،جعبه را سیاه می کنند. من هم هر وقت سر وقت جعبه ی کبریت می روم همه شان را دور می ریزم.

***

هر از چند گاهی لازم است  کل شماره تلفن های گوشیت را پاک کنی و دوباره آنهایی که لازم داری، آنهایی که خبری ازشان می گیری را وارد کنی .

دقت که کنی متوجه می شوی خیلی از شماره ها را دیگر وارد نکرده ای.

از این دست هستند بعضی لینکهای وبلاگ.

 

 

پ.ن:حرفهایم را دست کم نگیر حکمت است ،دُر فشانیست !خونه دار بچه دار زنبیل و ور دارو بیار!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 0:59  توسط زهرا سیدین  | 

 

دیگر فرقی نمی کند

چه باران ببارد

چه تو گریه کنی

من برای همیشه چترم را

                                     گم کرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 0:4  توسط زهرا سیدین  |